![]() |
![]() |
|
| فناوری های روز و داستان و مطالب خواندنی و اطلاعات عمومی و ... |
|
با سلام به شما دوست عزیز. منو ببخش چون امتحانات ترم شروع شده کم آپ میکنم اما ایشالا بعد از امتحاناتم جبران میکنم. دیشب قبل از اینکه بخوابم داشتم رادیو گوش میکردم و داشت یه داستان می گفت که من ازش خوشم اومد و اینجا براتون می نویسم . روزی پادشاهی تخته سنگی را در راهی گذاشت تا عکس العمل مردم را در مقابل آن ببیند. افراد نزدیک پادشاه و دربار بدون تفاوت از کنار آن می گذشتند. هرکه از تاجران و مسافران از کنار آن رد میشد میگفت حتما پادشاه این شهر خیلی بی عرضه است که راه های شهرش اینگونه است . هر کسی قُر میزد و رد میشد اما هیچ کس تخته سنگ را بر نمی داشت . تا اینکه هنگام غروب کشاورز پیر و فقیری که روی دوشش هیزم و خار بود به آنجا رسید . بارها خود را روی زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود از جاده کنار انداخت ، تا مردم به آسانی عبور کنند . وقتی تخته سنگ را کنار زد متوجه شد یک کسیه زیر آن است ، کیسه را باز کرد ، درونش پر از سکه های طلا بود . و درآن پادشاه یک نامه نوشته بود (( از هر صد مانع دو مانع مسیر جدیدی برای زندگی می سازد .)) امیدوارم خوشت اومده باشه . خداحافظ. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:29 توسط مهدی |
|
|
سلام دوست عزیز
امروز میخوام درباره ی کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو براتون بنویسم . چند روز پیش این کتاب رو از کتاب خونه ی آموزشکده گرفتم . داستان کتاب اینه که یک مرد جوون که چوپان بوده خواب میبینه که توی اهرام مصر دنبال یک گنج میگرده . این خواب رو بری یک زن کولی تعریف میکنه و زن میگه تعبیرش اینه که تو باید بری تو اهرام مصر دنبال گنجت بگردی . مرد در ابتدا تصمیم به این کار نمیگره تا بعد بایک پادشاه دیدار میکنه و پادشاه بهش میگه که باید بره دنبال رویاش . مرد جوون هم تصمیم میگیره که این کار رو انجام بده . وبعد هم که ادامه ی ماجرا . کتاب خیلی با حالیه . اگه اهل مطالعه هستی حتما این کتاب رو بگیر و بخون . یه جای داستان قرار بود که مرد جوون به باد تبدیل بشه تا از دست جنگجوها رهایی پیدا کنه . خیلی این قسمت باحال بود . من که واقعا توی اون فضا قرار گرفته بودم . و واقعا اتفاقاتی که اونجا میافتاد رو انگار جلوی چشمم میدیدم . یه جمله ی با حال هم داشت که براتون مینویسم .می گفت : تاریکترین ساعت شب ، ساعت قبل از طلوع آفتاب است . کتابی که دست من بود از انتشارت (نشر و پژوهش فرزان روز) با ترجمه ی دل آرا قهرمان است اما انتشارات کاروان هم این کتاب رو منتشر کرده. خدانگهدار شما |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 13:55 توسط مهدی |
|
|
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی بر خورد وسلام کردند.
کفتار گفت :(( حال ور ورزتان چه طور است، آقا )) تمساح گفت : (( وضعم خراب است . گاهی از شدت درد ورنج گریه میکنم و همه میگویند : این اشک تمساح است . این بیشتر از هر چیز دیگر ناراحتم میکند .)) سپس کفتار گفت : (( از درد و رنج خودت میگویی ، اما یک لحظه هم به من فکر کن . من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را میبینم و از شدت شادی مثل روز میخندم . بعد همه ی اهل جنگل میگویند : این خنده ی کفتار است.)) سلام دوستان عزیز نوشته ای که در متن بالا خواندید از کتاب باغ پیامبر و سرگردان بود که نویسندش جبران خلیل جبران هست. منتشر کننده ی این کتاب هم انتشارات کاروان هست امید وارم خوشتون اومده باشه . خدانگهدار تو دوست عزیز. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:36 توسط مهدی |
|
|
سلام دوست عزیز امروز برات داستان اشک ها وخنده ها رو از کتاب باغ پیامبر و سرگردان اثر جبران خلیل جبران منویسم امیدوارم خوشت بیاد.
شام گاه در ساحل رود نیل ، کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلام کردند. کفتار گفت (( حال وروزتان چه طور است، آقا ؟ )) تمساح پاسخ داد:(( وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج ، گریه میکنم و بعد همه میگویند: این ها اشک تمساح است . این بیشتر از هر چیز دیگر ناراحتم میکند . )) کفتار گفت : (( از درد و رنج خودت میگویی ، اما یک لحظه هم به من فکر کن .من زیبایی ها وشگفتی ها و معجزه های دنیا را میبینم ، و از شدت شادی ، مثل روز میخندم . وبعد همه ی اهل جنگل میگویند : این خنده ی کفتار است. )) خدانگهدار.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:48 توسط مهدی |
|
|
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدندو به هم گفتند:((بیا در دریا شنا کنیم))
برهنه شدند ودر آب شنا کردند - وزمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید ورفت . زیبایی نیز از دریا بیرون امد وتن پوشش را نیافت- از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت . تا این زمان نیز - مردان و زنان - این دو را با هم اشتباه می گیرند . اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را میبینند و فارغ از جامه هایی که برتن دارد - او را می شناسند . وبرخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند - و لباس هایش او را از چشم اینان پنهان نمی دارد. داستان جمه ها از : جبران خلیل جبران ـ باغ پیامبر و سرگردان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:43 توسط مهدی |
|
|
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:5 توسط مهدی |
|
|
با سلام به شما دوستان به وبلاگ من خوش اومدین امروز بعد از کلی وقفه دوباره این سایت رو آپدیت کردم امیدوارم که با حمایت های شما دوستان بتونم کارم رو خوب انجام بدم وشما هنگام خروج از این وبلاگ راضی باشید. برای اولین پست بریده ای از یه داستان براتون می نویسم . سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(ویسکوز) زندگی میکرد.در آن دوره ویسکوز فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت , قاچاق چی ها , روسپی ها , ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند, و قاتلانی بودند که بین دو جنایت , اینجا استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند . یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟ ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم. آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود, و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست . کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت , اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد , و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد , چشم هایش را بست و خوابید . آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد , او را شک ریزان کنار خود دید . , _" نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد , اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم , پس من هم چنین کردم ." از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد ,ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از متخلف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .) بریده ای از داستان : شیطان ودوشیزه پریم (پائو لو کوئلیو) انتشارات کاروان |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:9 توسط مهدی |
|
|
عمویم گفت چه جور به مدرسه میروی؟
گفتم : با اتوبوس پوز خندی زد وگفت : ((من وقتی هم سن تو بودم ده کیلومتر پیاده میرفتم)) عمویم گفت: ((چقدر بار را میتوانی بلند کنی))؟ گفتم:(( یک گونی برنج )) پوز خندی زد وگفت: ((من وقتی همسن تو بودم یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند میکردم)) عمویم گفت:(( تا به حال چند بار دعوا کردی)) گفتم:((دو بار وهر دو بار کتک خوردم)) پوز خندی زد و گفت : (( من وقتی هم سن تو بودم هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم)) عمویم گفت:((چند سالته)؟ گفتم:(( نه سال و نیم )) بادی به غبغب انداخت وگفت :((من وقتی هم سن تو بودم ده سالم بود )) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط مهدی |
|
|
روزی کشاورزی در صومعه را زد . راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد. ((برادر دربان عزیز , این بهترین محصول تاکستانم است . آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.)) ((ممنونم! الن برای پدر روحانی میبرمش, حتما خیلی خوشحال می شود .)) (( نه این را برای شما آورده ام .)) ((برای من؟ من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم!)) ((هر موقع در میزنم , شما در را باز می کنید. وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک داشتم , شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب میدادید.دلم میخواهد این خوشه ی انگور,بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزه ی خدا را به شما برساند.)) برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند:واقعا زیبا بود. برای همین , تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد . پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق میکرد. پدر روحانی خیلی از انگور ها خوشش آمد , اما یادش آمد که یکی از برادر های صومعه بیمار است . گفت: این خوشه را به او بده خدا میداند ,شاید کمی دلش را شاد کند . اما انگور ها مدت زیادی در اتق برادر بیمار نماند. او هم فکر کرد : برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذا هایش را به من داده. مطمئنم این انگور ها خوشحالش میکند . وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد, برادر بیمار انگور ها را به او داد وگفت : ((مال شماست . شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید . حتما می دانید با این شاهکار خدا چه بکنید.)) زیبایی آن خوشه ی انگور, برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کمال آن انگور ها تامل کند . بعد گفت این انگور ها آن قدر زیباست که هیچکس بیشتر از برادر خادم ونگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی میدانند قدرش را نمی داند . برادر خادم هم به نوبه ی خود انگور ها را به جوان ترین نو آموز داد , تا به او بیاموزد که شاهکار خدا در کوچکترین جزئیات آفرینش حضور دارد . وقتی نو آموز انگور را گرفت ,قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد , چراکه تا آن موقع خوشه ی انگوری به این زیبایی ندیده بود . همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد ویاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود ; او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند. برای همین پیش از غروب , خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد. (( بخورید و لذت ببرید . شما همیشه اینجا تنهایید . این انگور ها میتواند حالتان را جا بیاورد .)) برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است. انگور ها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید . بدین ترتیب ,چرخه بسته شد ; چرخه ای از خوشبختی و شادی , که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند)) بریده ای از داستان: زهیر(پائو لو کوئلیو) انتشارات کاروان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:53 توسط مهدی |
|
|
سال 1004 میلادی پیر مرد فالگیر ،چشم ها را بست ،رمل ها را در دستانش تکان داد و به زمین ریخت . زیر لب چیزی گفت و چشم هایش را گشود . با دیدن رمل ها چهره اش در هم شد.کتا ب فرسوده را برداشت و درونش به دنبال چیزی گشت . سپس کتاب را بست و به چشمان آبی مرد غریبه خیره شد . ((از خانواده ات خیلی دور هستی . هر چه زودتر، به هر طریق ، پیامی برای آن ها بفرست و با ایشان خداحافظی کن.)) پیر مرد سرش را پایین انداخت انگار می خواست از دادن خبر شومی شانه خالی کند. _ مرد غریبه به پیر مرد گفت (( پس بقیه ی فال من چی شد ؟ برای دو درهم باید بیشتر از این ها حرف بزنی )) پیر مرد سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد غریبه انداخت . ((واقعیت این است که تو به آخر خط رسیده ای.سرنوشت تو در بغداد به پایان میرسد.)) مرد دستی به سر تراشیده اش کشید و در حالی که حتی یک کلمه از حرف های فالگیر را باور نکرده بود با تمسخر گفت: (( یعنی قراره بمیرم ؟ ببینم تو که فالگیر هستی نمیتونی یه جوری مردن من رو عقب بندازی؟)) پیر مرد میدانست که مرد غریبه همه چیز را شوخی گرفته ، اما همچنان با جدیت و قاطعیت پاسخ داد: ((تو سر انجام می میری ،شاید بارها و بارها . واقعه ای که امروز در این جا رخ دهد را می توان عقب انداخت ، اما نمی توان از وقوع آن جلو گیری کرد . می تواند سال دیگر یا 10 سال دیگر اتفاق بیفتد ....)) مرد غریبه وسط حرف پیر مرد افتاد تا شوخی اش را ادامه بدهد : ((نه سر راست بگو 1000 سال تا مشتری ات راضی تر باشه .)) پیر مرد بدون توجه به گفتار مرد غریبه ، با همان لحن ادامه داد : ((برای این کار باید امروز و در همین شهر جانی گرفته شود )) مرد غریبه شوخی اش را به اوج رساند : ((کی بهتر از خودت . تو که عمرت رو کردی . تازه هنوز به اندازه ی دو درهمی که بهت دادم کار نکردی.)) پیر مرد فالگیر رنجیده به نظر میرسید . رمل ها را جمع کرد و در کیسه اش ریخت .کتاب فرسوده را روی پایش گذاشت و سر به زیر شروع به خواندن کرد .مدتی گذشت تا مرد غریبه متوجه شد که چشمان پیر مرد بسته است . صدایش زد ، او را تکان داد ، اما هیچ جوابی نیامد .او دیگر در این دنیا نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:49 توسط مهدی |
|
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فناوری و محصولات جدید داستان عکس دانستنی حکایت آموزش تا انتخابات |
| پیوندها |
|
اعداد اول دفتر انشاء یک روستائی آی تی نوشت گغته ها و نا گفته ها |
|
RSS
|