تبليغاتX
دریچه
فناوری های روز و داستان و مطالب خواندنی و اطلاعات عمومی و ...

سلام دوست عزیز

امروز براتون دو تا حکایت ازکتاب گلستان سعدی مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد .

این دو تا حکایت  از باب دوم کتاب گلستان یعنی اخلاق درویشان انتخاب شده .

1.

زاهدی مهمان پادشاهی بود . چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت  او بود و چون به نماز  برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود تا ظنّ صلاح در حقّ او زیادت کنند .

ترسم نرسی به کعبه ، ای اعرابی                 کاین ره که تو می روی به ترکستان است

 چون به مغام خویش باز آمد سفره خواست تا تناولی کند . پسری داشت صاحب فِراست . گفت : ای پدر ، باری به دعوت سلطان طعام نخوردی  ؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید . پسر گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید .

ای هنر نهاده بر کف دست                    عیب ها بر گرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ، ای مغرور ،                     روز درماندگی به سیمِ دغل

2.

درویشی را ضرورتی پیش آمد . گلیمی از خانه ی یاری بدزدید . حاکم فرمود که دستش ببرند . صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل ( حلال )کردم . گفتا به شفاعتِ تو حدّ شرع فرو نتوان گذاشت . گفت : آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف بدزدد قطعش لازم نیاید والفقیر لا یملک . هرچه درویشان راست وقف محتاجان است . حاکم دست او بداشت ( نبرید ) ، پس ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الّا از خانه ی چنین یاری ! گفت  : ای خداوند ، نشنیده ای که گفته اند : خانه ی دوستان بروب  و درِ دشمنان مکوب .

چون فرو مانی به سختی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست برکن ، دوستان را پوستین

دوستای عزیز امیدوارم خوشتون اومده باشه . استاد زبان و ادبیات فارسیمون آقای دکتر خان محمدی میگفت : که اگه چیزایی که توی کتاب گلستان نوشته  رو  روی زمین اجرا کرد میشه   بهشت رو روی زمین ساخت.

در پناه خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:16  توسط مهدی | 

با سلام به شما دوست عزیز.

منو ببخش چون امتحانات ترم شروع شده کم  آپ میکنم اما ایشالا بعد از امتحاناتم جبران میکنم.

دیشب قبل از اینکه بخوابم داشتم رادیو گوش میکردم و داشت یه داستان می گفت که من ازش خوشم اومد و اینجا براتون می نویسم .

 

روزی پادشاهی تخته سنگی را در راهی گذاشت تا عکس العمل مردم را در مقابل آن ببیند.

افراد نزدیک پادشاه و دربار بدون تفاوت از کنار آن می گذشتند.

هرکه از تاجران و مسافران از کنار آن رد میشد میگفت حتما پادشاه این شهر خیلی بی عرضه است که راه های شهرش اینگونه است . هر کسی قُر میزد و رد میشد اما هیچ کس تخته سنگ را بر نمی داشت . تا اینکه هنگام غروب کشاورز پیر و فقیری که روی دوشش  هیزم و خار بود به آنجا رسید . بارها خود را روی زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود از جاده کنار انداخت ، تا مردم به آسانی عبور کنند . وقتی تخته سنگ را کنار زد متوجه شد یک کسیه زیر آن است ، کیسه را باز کرد ، درونش پر از سکه های طلا بود . و درآن پادشاه یک نامه نوشته بود

(( از هر صد مانع دو مانع مسیر جدیدی برای زندگی می سازد .))

امیدوارم خوشت اومده باشه .

خداحافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:29  توسط مهدی | 
 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ
 


نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
فناوری و محصولات جدید
داستان
عکس
دانستنی
حکایت
آموزش
تا انتخابات
پیوندها
اعداد اول
دفتر انشاء یک روستائی
آی تی نوشت
گغته ها و نا گفته ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM