![]() |
![]() |
|
| فناوری های روز و داستان و مطالب خواندنی و اطلاعات عمومی و ... |
|
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:5 توسط مهدی |
|
|
با سلام به شما دوستان به وبلاگ من خوش اومدین امروز بعد از کلی وقفه دوباره این سایت رو آپدیت کردم امیدوارم که با حمایت های شما دوستان بتونم کارم رو خوب انجام بدم وشما هنگام خروج از این وبلاگ راضی باشید. برای اولین پست بریده ای از یه داستان براتون می نویسم . سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(ویسکوز) زندگی میکرد.در آن دوره ویسکوز فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت , قاچاق چی ها , روسپی ها , ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند, و قاتلانی بودند که بین دو جنایت , اینجا استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند . یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟ ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم. آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود, و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست . کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت , اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد , و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد , چشم هایش را بست و خوابید . آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد , او را شک ریزان کنار خود دید . , _" نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد , اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم , پس من هم چنین کردم ." از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد ,ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از متخلف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .) بریده ای از داستان : شیطان ودوشیزه پریم (پائو لو کوئلیو) انتشارات کاروان |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:9 توسط مهدی |
|
|
عمویم گفت چه جور به مدرسه میروی؟
گفتم : با اتوبوس پوز خندی زد وگفت : ((من وقتی هم سن تو بودم ده کیلومتر پیاده میرفتم)) عمویم گفت: ((چقدر بار را میتوانی بلند کنی))؟ گفتم:(( یک گونی برنج )) پوز خندی زد وگفت: ((من وقتی همسن تو بودم یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند میکردم)) عمویم گفت:(( تا به حال چند بار دعوا کردی)) گفتم:((دو بار وهر دو بار کتک خوردم)) پوز خندی زد و گفت : (( من وقتی هم سن تو بودم هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم)) عمویم گفت:((چند سالته)؟ گفتم:(( نه سال و نیم )) بادی به غبغب انداخت وگفت :((من وقتی هم سن تو بودم ده سالم بود )) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط مهدی |
|
|
لطفا کد داخل عکس را در این کادر وارد کنید
این دیگه چیه ؟ فکر می کنم عکس بالا برای همه ی شما آشنا باشه . حتما شما هنگام ثبت نام در سایت ها با این قبیل عکس ها برخورد داشتید به این عکس ها کپچا میگویند. کار کپچا چیست؟ به فضل خدا امروزه آدم های مزاحم توی دنیا کم نیستند از جمله ی این آدم ها میتوان به هرز نامه نویسها و هکر ها اشاره کرد مثلا یک هکر با ساختن یک روبات هوشمند(البته منظورم از ربات یه نرم افزار هست) میتونه کلی اکانت در سایت هایی مثل یاهو و گوگل و... بسازه یا در قسمت نظر خواهی بعضی سایت ها کلی چرند و پرند بنویسه . برای جلو گیری از این آدم ها کپچا خیلی به درد می خوره میدونید چرا ؟ چون یه روبات نمی تونه کد داخل عکس رو بخونه و سایت ها برای اینکه مطمئن بشن کسی که داره تو سایتشون ثبت نام میکنه یه انسانه از کپچا استفاده می کنن. و با این کار از دست های توانمند هکر ها وهرز نامه نویسها در امان میمونن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:53 توسط مهدی |
|
|
ویژگی های نیم کره ی راست
1_مرکز درک مقررات وتصاویر است 2_درک رنگ ولحن صدا در این قسمت است 3_قدرت تشخسص چهره ها را دارد 4_قدرت حل معما رلا دارد 5_تخیل وخواب در این ناحیه است 6_قدرت خلاقیت وکشف کردن دارد 7_ورزش وحرکات موزون بدن در این ناحیه قرار گرفته 8_ویژگی های زنانه دارد 9_استعداد موسیقی در این قسمت است 10_حس لامسه و درک اشیاء به صورت سه بعدی در این قسمت است 11_با هنر های نقاشی و طراحی سروکار دارد 12_مر کز احساسات وعشق و دوست داشتن دیگران است 13_ادراک آن کل نگر است 14_قدرت نظم وطبقه بندی ندارد 15_قدرت درک ریاضیات و فلسفه ندارد 16مهارت مدیریت را بلد نیست 17_خلاقیت و ذوق هنری دارد ویژگی های نیمکره ی چپ 1_ریاضیات و فلسفه را دوست دارد 2_نظم وطبقه بندی را دوست دارد وزندگی منظم و از قبل تعین شده را دوست دارد 3_همیشه منطقی وتحلیل گر با کارها برخورد میکند 4_مرکز به خاطر سپردن کلمات واعداد است 5_مر کز حرف زدن دستور زبان وترتیب کلمات است 6_ ویژگی های مردانه دارد 7_از انتقاد دیگران هراسان است 8_پردازش اطلاعات وطبقه بندی را بر عهده دارد 9_با جزئیات سروکار دارد 10_عجول است وحوصله ندارد راه های تقویت نیمکره ی راست 1_ به مسایل به صورت کلی نگاه کنید 2_به خود مجال خیال بافی و فکر های تخیلی بدهید 3_از گردش در طبیعت لذت ببریدوبه اصوات و رایحه های آن توجه کنید. بیشتر نگاه و مشاهده کنید تا اینکه فقط گوش فرا دهید 4_بازی های فکری داشته باشید 5_نقاشی وطراحی را بیاموزید _ رمان بخوانید و داستان را به شکل تصویر در ذهن مرور کنید 6_به دنبال ارتباطات بین افراد و اشیا ء و موضوعات باشید 7_بچه گانه فکر کنید وحس زیبایی شناس خود را تقویت کنید . (تقویت کودک درون) 8_در تحقیقات و کارها قدرت ریسک داشته باشید 9_در رساندن یک مطلب به دیگران یا درس خواندن از مثال _ قیاس - استعاره و کشیدن شکل استفاده کنید 10_ دیگران را دوست بدارید احترام بگذارید و تشکر کنید راه های تقویت نیم کره ی چپ مغز 1_کار های هر روز را با جزئیات یاداشت کنید و برنامه ریزی داشته باشید 2_جدول و پازل حل کنید 3_درر زمان مطالعه ودرس خلاصه برداری کنید وسعی کنید هنگام گوش دادن مطالب را به حافظه بسپارید. 4_افکارمنطقی را تقویت کنید 5_برای انجام کارها آنها را به مراحل کوچکتر تقسیم کنید ومرحله به مرحله کار ها را انجام دهید. 6_مطالعه ی ریاضیات و فلسفه را را در برنامه های خود قرار دهید 7_مهارت های مدیریتی را بیاموزید 8_در طبیعت برای لذت بردن بیشتر از حس شنوایی استفاده کنید 9_ سخنوری و کنفرانس را تمرین کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:49 توسط مهدی |
|
|
روزی کشاورزی در صومعه را زد . راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه ی انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد. ((برادر دربان عزیز , این بهترین محصول تاکستانم است . آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما.)) ((ممنونم! الن برای پدر روحانی میبرمش, حتما خیلی خوشحال می شود .)) (( نه این را برای شما آورده ام .)) ((برای من؟ من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم!)) ((هر موقع در میزنم , شما در را باز می کنید. وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک داشتم , شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب میدادید.دلم میخواهد این خوشه ی انگور,بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزه ی خدا را به شما برساند.)) برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند:واقعا زیبا بود. برای همین , تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد . پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق میکرد. پدر روحانی خیلی از انگور ها خوشش آمد , اما یادش آمد که یکی از برادر های صومعه بیمار است . گفت: این خوشه را به او بده خدا میداند ,شاید کمی دلش را شاد کند . اما انگور ها مدت زیادی در اتق برادر بیمار نماند. او هم فکر کرد : برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذا هایش را به من داده. مطمئنم این انگور ها خوشحالش میکند . وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد, برادر بیمار انگور ها را به او داد وگفت : ((مال شماست . شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید . حتما می دانید با این شاهکار خدا چه بکنید.)) زیبایی آن خوشه ی انگور, برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کمال آن انگور ها تامل کند . بعد گفت این انگور ها آن قدر زیباست که هیچکس بیشتر از برادر خادم ونگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی میدانند قدرش را نمی داند . برادر خادم هم به نوبه ی خود انگور ها را به جوان ترین نو آموز داد , تا به او بیاموزد که شاهکار خدا در کوچکترین جزئیات آفرینش حضور دارد . وقتی نو آموز انگور را گرفت ,قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد , چراکه تا آن موقع خوشه ی انگوری به این زیبایی ندیده بود . همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد ویاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود ; او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند. برای همین پیش از غروب , خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد. (( بخورید و لذت ببرید . شما همیشه اینجا تنهایید . این انگور ها میتواند حالتان را جا بیاورد .)) برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است. انگور ها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید . بدین ترتیب ,چرخه بسته شد ; چرخه ای از خوشبختی و شادی , که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند)) بریده ای از داستان: زهیر(پائو لو کوئلیو) انتشارات کاروان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:53 توسط مهدی |
|
|
سال 1004 میلادی پیر مرد فالگیر ،چشم ها را بست ،رمل ها را در دستانش تکان داد و به زمین ریخت . زیر لب چیزی گفت و چشم هایش را گشود . با دیدن رمل ها چهره اش در هم شد.کتا ب فرسوده را برداشت و درونش به دنبال چیزی گشت . سپس کتاب را بست و به چشمان آبی مرد غریبه خیره شد . ((از خانواده ات خیلی دور هستی . هر چه زودتر، به هر طریق ، پیامی برای آن ها بفرست و با ایشان خداحافظی کن.)) پیر مرد سرش را پایین انداخت انگار می خواست از دادن خبر شومی شانه خالی کند. _ مرد غریبه به پیر مرد گفت (( پس بقیه ی فال من چی شد ؟ برای دو درهم باید بیشتر از این ها حرف بزنی )) پیر مرد سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد غریبه انداخت . ((واقعیت این است که تو به آخر خط رسیده ای.سرنوشت تو در بغداد به پایان میرسد.)) مرد دستی به سر تراشیده اش کشید و در حالی که حتی یک کلمه از حرف های فالگیر را باور نکرده بود با تمسخر گفت: (( یعنی قراره بمیرم ؟ ببینم تو که فالگیر هستی نمیتونی یه جوری مردن من رو عقب بندازی؟)) پیر مرد میدانست که مرد غریبه همه چیز را شوخی گرفته ، اما همچنان با جدیت و قاطعیت پاسخ داد: ((تو سر انجام می میری ،شاید بارها و بارها . واقعه ای که امروز در این جا رخ دهد را می توان عقب انداخت ، اما نمی توان از وقوع آن جلو گیری کرد . می تواند سال دیگر یا 10 سال دیگر اتفاق بیفتد ....)) مرد غریبه وسط حرف پیر مرد افتاد تا شوخی اش را ادامه بدهد : ((نه سر راست بگو 1000 سال تا مشتری ات راضی تر باشه .)) پیر مرد بدون توجه به گفتار مرد غریبه ، با همان لحن ادامه داد : ((برای این کار باید امروز و در همین شهر جانی گرفته شود )) مرد غریبه شوخی اش را به اوج رساند : ((کی بهتر از خودت . تو که عمرت رو کردی . تازه هنوز به اندازه ی دو درهمی که بهت دادم کار نکردی.)) پیر مرد فالگیر رنجیده به نظر میرسید . رمل ها را جمع کرد و در کیسه اش ریخت .کتاب فرسوده را روی پایش گذاشت و سر به زیر شروع به خواندن کرد .مدتی گذشت تا مرد غریبه متوجه شد که چشمان پیر مرد بسته است . صدایش زد ، او را تکان داد ، اما هیچ جوابی نیامد .او دیگر در این دنیا نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:49 توسط مهدی |
|
|
تصاویری که مشاهده کردید مربوط به اتومبیل هامر است که یک تیم طراحی جنرال موتورز معتقد است این خودرو در سال 2016 تقریبا 9 سال دیگر از نظر آلایندگی محیط زیست به تقریب مثل یک گیاه است . بدنه ای این اتومبیل از مخلوط آب و جلبک پر شده و عملی انجام میدهد که مانند فتو سنتز در گیاهان است . (یعنی با گرفتن دی اکسید کربن اکسیژن تحویل طبیعت میدهد ).و فاقد آلودگی است و به پالایش هوا کمک میکند. یک کامپیوتر صفحات حساس به نور خورشید را همواره در جهتی قرار می دهد که بیشترین نور را در یافت کند ((مانند عکس اول)) این ویژگی باعث می شود حتی زمانی که خودرو خاموش است اتومبیل دی اکسید کربن هوا را جذب کند و آن را به اکسیژن خالص تبدیل کند . این خودرو در اصل همان عمل فتوسنتز ی که توسط گیاهان صورت می گیرد ، را انجام میدهد واکسیژن تولیدی از طریق سوپاپ های دو طرفه وارد جو اتمسفر می شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:22 توسط مهدی |
|
|
دپارتمان امنیت ملی آمریکا برای ساخت یک اسلحه از نوع شمشیر های نوری برای مبارزات غیر مرگبار به یک شرکت کالیفرنیایی یک میلیون دلار پرداخت کرده . در حالی که اسلحه های فیلم هایی چون جنگ ستارگان برای کشتن به کار میرفت .در این سلاح جدید ساخت ((شرکت سیستم های نوری هوشمن )) برای دولت آمریکا از نور کو کننده ای استفاده میشود ، که دشمن را نا توان و عاجز میکند . به گفته ی رئیس این شرکت از این اسلحه برای از پای در آوردن و نا توان کردن خلافکاران میتوان استفاده کرد. او همچنین میگوید :(( کارایی این اسلحه مثل آن است که شخصی یک لامپ فلاش را هر چند ثانیه به صورت شما شلیک کند. به دلیل استفاده از طول موج ها و فرکانس های خاص در این اسلحه تاثیرات روانی وجسمی در فرد مورد نظر ظاهر میشود ،و واکنش فرد شامل سر گیجه و حالت تهوع است.البته تمام احتیاط های لازم صورت گرفته تا اطمینان حاصل شود که این اسلحه فقط دشمن را ناتوان کند . بدون اینکه هیچ آسیب غیر قابل ترمیمی در بدن فرد برجای بگذارد.)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:34 توسط مهدی |
|
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فناوری و محصولات جدید داستان عکس دانستنی حکایت آموزش تا انتخابات |
| پیوندها |
|
اعداد اول دفتر انشاء یک روستائی آی تی نوشت گغته ها و نا گفته ها |
|
RSS
|